تبلیغات
ترنــــــــم ظهــــــــور - ماجرای توبه نصوح!
 
ترنــــــــم ظهــــــــور
چهارشنبه 18 مرداد 1391



نصوح مردى بدون ریش بود و صورتش همانند زنان بود.
او در یکى از حمام هاى زنانه زمان خودکارگرى مى کرد و کیسه کشى و شستشوى زنان را بر عهده داشت و به اندازه اى چابک و تردست بود که همه زن ها مایل بودند کار کیسه کشى آنان را، او عهده دار شود. کم کم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل کرد که وى را از نزدیک ببیند.


فرستاد حاضرش کردند، همین که دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد قصر نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت کنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیرى نمایند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام بردو تنظیف خودش را به او واگذار کرد.

وقتى کار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهایى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتکاران مخصوصش فرمان داد همه کارگران را بگردند، تا بلکه آن گوهر پیدا شود.

طبق این دستور، ماموران کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید بدنی قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید، با این که آن بیچاره هیچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از این جهت که مى دانست تفتیش آنان سرانجامکارش را به رسوایى مى کشاند، حاضر نمى شد او را بگردند.

لذا به هر طرفى که مامورین مى رفتند تا دستگیرش کنند او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او آن طور نشان مى داد که گوهر را او ربوده است . و از این نظر مامورین براى دستگیرى او اهمیّت بیشترى قائل بودند. نصوح خودش را به داخل خزانه رسانید و همین که دید ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهمید که دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه کرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست که از این غم و رسوایى نجاتش ‍ دهد.

به مجرّد این که نصوح حال توبه پیدا کرد، ناگهان از بیرون حمّام آوازى بلند شد که دست از آن بیچاره بردارید که دانه گوهر پیدا شد. پس، از او دست کشیدند و نصوح خسته و نالان شکر الهى را بجاى آورده، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت، هر اندازه مالى را که از راه گناه کسب کرده بود، بین فقرا تقسیم کرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند که آنها را بشوید)، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج شد و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود سکونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتّفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى گوید: اى نصوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت و پوستت از مال حرام روییده است، تو باید کارى کنى که گوشت هاى بدنت بریزد. نصوح وقتى از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت که سنگ هاى گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از گوشت هاى حرام بکاهد و خلاص نماید. نصوح این برنامه را مرتّب عمل مى کرد، تا در یکى از روزها که مشغول کار بود چشمش به گوسفندى افتاد که در آن کوه مشغول چرا بود، به فکر فرو رفت که این گوسفند از کجا آمده و مال کیست؟

تا آن که عاقبت با خود اندیشید که این گوسفند قطعا از چوپانى فرار کرده است و به اینجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایى پنهانش کرد، و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت مى کرد تا آنکه گوسفند به فرمان الهى به تکلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شکر کن که مرا براى تو آفریده است. از آن وقت به بعد نصوح از شیر گوسفند مى خورد و عبادت مى کرد.

تا این که روزى عبور کاروانى - که راه گم کرده بود و کاروانیانش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت: ظرف هایتان را بیاورید تا به جاى آب شیرتان دهم. آنان ظرف هاى خود را مى آوردند و نصوح از شیر پر مى کرد و به قدرت الهى هیچ از شیر آن کم نمى شد، و بدین وسیله نصوح کاروانیان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر یک از مسافرین در موقع حرکت، در برابر خدمتى که به آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى که نصوح به آنها نشان داده بود نزدیکترین راه به شهر بود، آنان براى همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.

به تدریج سایر کاروان ها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترک راه قدیمى نموده، همین راه را اختیار نمودند، قهرا این رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایى ساخت، و چاهى احداث کرد و آبى جارى نمود و کشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سکونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حکومت مى کرد و جمعیتى که در آن محل سکونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.

رفته رفته آوازه حسن تدبیرنصوح ،به گوش پادشاه وقت که پدر آن دختر بود رسید، پادشاه از شنیدن این خبر، شوق دیدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نکرد و گفت: مرا با دنیا و اهل آن چکار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست.
چون که ماموران این سخن را براى پادشاه نقل کردند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن حاضر نیست پس ‍ خوب است که ما نزد او برویم، تا هم او و هم قلعه نوبنیادش را از نزدیک ببینیم.

از این رو با نزدیکان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حرکت کردند. آنگاه که به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد که جان پادشاه را بگیرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.
پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست که وى براى ملاقات او از شهر خارج شده، در تشییع جنازه اش شرکت کرد و آنجا ماند تا به خاکش سپردند، و از این نظر که پادشاه پسرى نداشت ارکان دولت، مصلحت را در آن دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

پس چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملکتش گسترانید و بعدا با همان دختر پادشاه که ذکرش در پیش رفت، ازدواج کرد.
چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، به کار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم کردم و اکنون آن را نزد تو یافته ام، آن را به من رد کن.

نصوح گفت: بله چنین است، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسلیم کنند. آن شخص گفت: چون از گوسفند من نگهدارى کرده اى هر آنچه از شیرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى که به تو رسیده، نیمى از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى.
نصوح امر کرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول که در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند منشیان را دستور داد تا کشور را نیز بین آن دو تقسیم کنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى کرد. در آن موقع چوپان گفت: اى نصوح ! فقط یک چیز دیگر باقى مانده که هنوز قسمت نشده است. نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت: همین دخترى که به عقد خود درآورده اى؛ چرا که او نیز از منفعت این میش بوده است.

نصوح گفت: چون قسمت کردن او مساوى با خاتمه دادن حیات وى است، بیا و از این امر در گذر. شبان قبول نکرد. نصوح گفت: نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از این امر درگذرى، این مرتبه هم قبول نکرد. نصوح اظهار داشت: تمامى دارائى خود را مىدهم تا از این امر صرف نظر کنى، باز نپذیرفت. نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت: دختر را به دو نیم کن. جلاد شمشیر را کشید تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزید و جزع کرد و از هوش‍ رفت.

در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح کرد و گفت: بدان که نه من شبان هستم و نه آن گوسفند ، گوسفند است ، بلکه ما هر دو ملک هستیم که براى امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند.
نصوح شکر الهى را بجا آورد. بعضى گفته اند آیه شریفه توبوا الى الله توبة نصوحا (تحریم – 8) اشاره به توبه همین شخص ‍ دارد.

در خاتمه این بحث نیز به روایتى از امام جعفر صادق علیه السلام اشاره مى شود كه به اهمیت و اثرات توبه نصوح تأكید دارد . معاویة بن وهب گوید ، شنیدم حضرت صادق (ع) مى فرمود:

چون بنده ، توبه نصوح كند، خداوند او را دوست دارد و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشى كند.

من عرض كردم : چگونه بر او پرده پوشى كند؟

حضرت علیه السلام فرمود : هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او نوشته اند، از یادشان ببرد و به جوارح و اعضاى بدن او وحى فرماید كه گناهان او را پنهان كنید و به قطعه هاى زمین كه در آنجاها گناه كرده وحى فرماید كه پنهان دارید، آنچه گناهان كه بر روى تو كرده است . پس دیدار كند خدا را هنگام ملاقات او و چیزى كه به ضرر او بر گناهانش گواهى دهد، نیست.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 شهریور 1396 05:41 ق.ظ
Hmm it seems like your website ate my first comment (it
was super long) so I guess I'll just sum it up what I submitted and say,
I'm thoroughly enjoying your blog. I as well am an aspiring blog blogger
but I'm still new to the whole thing. Do you have any tips and hints for first-time blog writers?

I'd genuinely appreciate it.
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:36 ب.ظ
Pretty nice post. I simply stumbled upon your blog and wished
to say that I've really loved surfing around your blog posts.
In any case I'll be subscribing in your rss feed and I'm hoping you write once
more very soon!
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:04 ق.ظ
Hey there are using Wordpress for your blog platform?

I'm new to the blog world but I'm trying to get started and
set up my own. Do you need any coding knowledge to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:33 ب.ظ
Excellent post. I was checking constantly this blog
and I am impressed! Very useful info specifically the last
part :) I care for such information much. I was looking for
this certain information for a long time. Thank you and good luck.
جمعه 16 تیر 1396 06:20 ب.ظ
Saved as a favorite, I like your site!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:22 ب.ظ
Very good article. I absolutely love this site. Thanks!
سه شنبه 2 خرداد 1396 03:58 ق.ظ
Nice blog here! Also your web site loads up very fast! What host are you using?
Can I get your affiliate link to your host? I wish my website loaded up as quickly
as yours lol
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 06:36 ب.ظ
Hello, I enjoy reading all of your article. I like to write a little comment
to support you.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:33 ق.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر
شدن دلنشین در آغاز آیا واقعا نشستن
بسیار خوب با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر جملات شما موفق به من مؤمن اما تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.

من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در منطق و یک ممکن است
را خوب به پر همه کسانی شکاف.
که شما در واقع که می توانید انجام من
خواهد بدون شک تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:22 ق.ظ
Hi friends, how is all, and what you would like to say regarding this piece of writing, in my view its truly amazing for me.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 03:26 ب.ظ
Thanks very nice blog!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:25 ب.ظ
You're so awesome! I don't suppose I've truly read anything like this before.
So good to find someone with a few unique thoughts on this
subject matter. Seriously.. thank you for starting this up.
This web site is something that is needed on the web,
someone with a little originality!
پنجشنبه 10 فروردین 1396 06:32 ب.ظ
This is really interesting, You are a very skilled
blogger. I've joined your feed and look forward to seeking more
of your magnificent post. Also, I've shared your site in my social
networks!
شنبه 18 شهریور 1391 01:32 ق.ظ
سلام.خدهقوت.خیلی برام جالب بود....التماس دعاآقاسید.
پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:33 ب.ظ
سلام
داستان جالبی بود
یا علی
التماس دعا
پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:32 ب.ظ
سلام.
با آرزوی بهترین مقدرات برای شما در شبهای قدر
...در شبهای قدر با تدبر در قرآن وجود امام زمان را ثابت کنید!!!...
با مطلب بالا بروزم شما هم سر بزنید ونظرتون را بدید.
با تشکر
پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:13 ب.ظ
بسمه تعالی
سلام علیکم

نور تشیع بروز شد


شیعه یا محب ؟

میر و درویش

اشعاری از مرحوم علامه طباطبایی در رثای سالار شهیدان


nureshie110.blogfa.com




یا علی

التماس دعا
پنجشنبه 19 مرداد 1391 06:24 ق.ظ
سلام دوست عزیز اگر مایل بودید من را با نام سفارش طراحی مذهبی لینک کنید وبیایید بگویید با چه نامی لینکتون کنم
پنجشنبه 19 مرداد 1391 12:58 ق.ظ
ممنون
مطلب بسیار مفید و قابل التفاتی بود
چهارشنبه 18 مرداد 1391 05:44 ب.ظ
سلام
طاعات و عبادات قبول درگاه حق
این داستانی که فرمودید بعضی از مفسرین در ذیل آیه :توبوا الی الله توبة نصوحا
آنرا نقل کرده اند(ص 432 كتاب انوار المجالس ارجستانى)
بعضى تصور مى‏ كنند" نصوح" نام شخص خاصى بوده است و در این زمینه داستان مفصلى به عنوان توبه نصوح نقل كرده‏ اند ولى باید توجه داشت نصوح اسم كسى نیست، بلكه معنى وصفى دارد، هر چند داستان معروف ممكن است صحت داشته باشد.(تفسیر نمونه ج‏24 290)

در كافى به سند خود از ابى الصباح كنانى روایت كرده كه گفت: از امام صادق (ع) پرسیدم آیه شریفه" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً" به چه معنا است؟ فرمود: به اینكه بنده خدا از گناهى توبه كند، و دیگر آن گناه را مرتكب نشود (این توبه نصوح و خالص است). محمد بن فضیل مى‏گوید: من از حضرت ابى الحسن (ع) از این آیه پرسیدم. فرمود: اینكه از گناه توبه كند و دیگر آن را تكرار نكند (تا آخر حدیث)( اصول كافى، ج 2، ص 432، ح 3.)

التماس دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی