تبلیغات
ترنــــــــم ظهــــــــور
 
ترنــــــــم ظهــــــــور
یکشنبه 28 آبان 1391

با این که روضه خوانم و می خوانم از شما

فهمیده ام که هیچ نمی دانم از شما

یا ایها العزیز ، ذلیل معاصی ام

یاید ز شرم چهره بپوشانم از شما

می ترسم از رسیدن آن جمعه ای که من

قبل از سلام ، روی برگردانم از شما

رویی نمانده است به چشمت نظر کنم

پس بی دلیل نیست گریزانم از شما

من اصل انتظار تورا برده ام ز یاد

با انتظار های فراوانم از شما

من نان به نرخ نام تو خورده ام حلال کن

محض رضای ذائقه می خانم از شما


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 آبان 1391

محرمی دیگر ...

     بهاری دیگر ...

       توسلی دیگر ...

             تدبری دیگر ...

                انتظاری دیگر ...

                      فرجی دیگر ...

                        عطری دیگر ... 

                           فرمانده می آید ...

                                             مکن ای صبح طلوع ...

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

منتظران مهدی آگاه باشید که حسین ر امنتظرانش کشتند...

نکند آقایمان سفیرش را بفرستد ولی پناهش ندهیم .

سفیرش تنهاست . سید علی را تنها نگذاریم ...


ولی یابن الحسن هنوز ما می گوییم :

دارد زمان آمدنت دیر می شود                  دارد جوان سینه زنت پیر می شود  


خداکند دلیل نیامدنش ما نباشیم ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اگر برای او دعا نمی کنیم لا اقل برای خودمان دعا کنیم.

نکند عمرمان به سر رسد ولی امام زمانمان را نشناسیم و به مرگ جاهلی بمیریم ...

پس برای همیشه اینطور بخوان :


اللَّهُمَ‏ عَرِّفْنِی‏ نَفْسَكَ‏ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏



 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
مرد علوی ایران باز غیرت علویش را نشان داد و با حضور در جمع مردم
زلزله زده ی استان تبریز و روستا های مجاور با آن ها ابراز همدردی کرد .



ایشان در این سفر فرمودند :مردم ایران مردمی متحد و یكپارچه هستند و همین اتحاد و یكپارچگی موجب قدرت و نیرومندی ملت شده است. ایشان با توصیه‌ی مردم مناطق زلزله‌زده به صبر و بردباری، خاطرنشان كردند: اگر ساكنان این مناطق با یكدیگر همكاری و همدلی داشته باشند این حادثه می‌تواند به سكوی پرش و دگرگونی چهره‌ی این منطقه تبدیل شود .






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
برای عیدی امروز یک روایت از امیر المومنین علی علیه السلام آورده ایم :

 خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ ع النَّاسَ‏ یَوْمَ‏ الْفِطْرِ فَقَالَ‏ أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ یَوْمَكُمْ هَذَا یَوْمٌ یُثَابُ بِهِ الْمُحْسِنُونَ وَ یَخْسَرُ فِیهِ الْمُسِیئُونَ وَ هُوَ أَشْبَهُ یَوْمٍ بِیَوْمِ قِیَامَتِكُمْ فَاذْكُرُوا بِخُرُوجِكُمْ مِنْ مَنَازِلِكُمْ إِلَى مُصَلَّاكُمْ خُرُوجَكُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّكُمْ وَ اذْكُرُوا بِوُقُوفِكُمْ فِی مُصَلَّاكُمْ وُقُوفَكُمْ بَیْنَ یَدَیْ رَبِّكُمْ وَ اذْكُرُوا بِرُجُوعِكُمْ إِلَى مَنَازِلِكُمْ رُجُوعَكُمْ إِلَى مَنَازِلِكُمْ فِی الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ أَدْنَى مَا لِلصَّائِمِینَ وَ الصَّائِمَاتِ أَنْ یُنَادِیَهُمْ مَلَكٌ فِی آخِرِ یَوْمٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ أَبْشِرُوا عِبَادَ اللَّهِ فَقَدْ غُفِرَ لَكُمْ مَا سَلَفَ مِنْ ذُنُوبِكُمْ فَانْظُرُوا كَیْفَ تَكُونُونَ فِیمَا تَسْتَأْنِفُونَ.

امیر المؤمنین روز عید فطر براى مردم خطبه خواند و فرمود اى مردم در این روز شما بمحسنان ثواب و دهند بدكاران زیانمندند این شبیه ترین روزیست بروز قیامت ببیرون آمدن شما از منزل بنمازگاه یاد كنید بیرون آمدن خود را از گورهایتان بمحضر پروردگارتان و یاد كنید به وقوف خود در نمازگاه وقوف خود را در برابر پروردگار خود و یاد كنید به برگشت خود بمنزلهایتان برگشت خود را بمنزلهاى بهشت یا دوزخ خود و بدانید اى بندگان خدا كه كمترین مزد مرد و زن روزه‏دار آنست كه جار كشد آنها را فرشته‏اى در روز آخر ماه رمضان مژده گیرید بندگان خدا كه آمرزیده شد براى شما آنچه گذشته از گناهان شما و بپائید در آینده چطور خواهید بود، و امام صادق جعفر بن محمد «ص» بیكى از اصحابش فرمود چون شب عید فطر شود مغرب را بخوان و سجده‏.




 ( پیشاپیش عیدتان مبارک ...)


نوع مطلب : احادیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چنگونه نیایم ؟؟؟
وقتی به خود گفتم امروز مطلبی راجع به این موضوع بزنم گفتم بروم و ابتدا مقداری در سایت ها و وبلاگ های دیگر چرخی بزنم و مطلب بخوانم . اما خدا را شاهد می دانم عکس هایی را دیدم که وقتی من نگاه می کردم اشک دوره چشمانم حلقه میزد و کینه ام را بیشتر می کرد ولی نمی دانم او چگونه می بیند ...

(دلم نمی امد آن عکس ها را بزنم )


آقا جان شما که خوب می بینید و دلی راحم تر از ما دارید . هر چه باشد از نسل همان علی ای هستید که اولین کاسه ی شیرش را به قاتلش  داد  . من که نمی توانم بیش از این صبر کنم و تازه از دست من هم کاری بر نمی آید . پس لااقل بیا و انتقام این خون ها را بگیر .

این هایی که به راحتی کودکان و نوزادان را می کشند از نسل همان حیوانی هستند که پشت درب خانه ی حیدر ، محسن شش ماهه اش را کشتند .
بیا و در این آخرین جمعه ی ماه رمضان انتقامت را از این محسن کش ها را بگیر ......
ماه هم فردا می آییم





( یادتان باشد او هم فردا در بین جمعیت با گره هایی محکم مرگ بر اسرائیل خواهد گفت؛ تنهایش نگذاریم ...)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این نکته حتما یادمان باشد که این افتخار علی علیه السلام نیست در خانه ی کعبه به دنیا آمده است . بلکه این افتخار کعبه است که که علی علیه السلام در آن به دنیا آمده است .


علی علیه السلام  حق پدری به گردن ما دارد. او مظلوم است...
هر کسی می تواند در دادگاه با دو شاهد حقش را بگیرد اما علی علیه السلام  با آن همه جمعیت و شاهد در سرزمین غدیر  بیست و پنج سال خانه نشین بود...

علی علیه السلام حق پدری بر گردن قاتلش را هم دارد :

به جز از علی که گوید که پسر به قاتل من       چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا



یادمان باشد تنها کسی که همیشه امیر المومنین لقب گرفت علی علیه السلام بود و بس ...

(پس اگر عده ای به اصطلاح روشنفکر می نویسند علی علیه السلام فقط در مدت زمان خلافت امیر المومنین بود به یقین اشتباه می کنند و باید جواب گو باشند )


فقط حیدر امیر المومنین است ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 مرداد 1391
یک جمله هم با او که انگار قرار نیست این ماه رمضان هم بیایید .

ولی ما هنوز می گوییم :

                        اباصالح ای  همه ی  هستی من           اباصالح ای می من ، مستی من




بچه ها تو این ایام باقیمانده برای فرجش زیاد دعا کنید...

اللَّهُمَ‏ كُنْ‏ لِوَلِیِّكَ‏ حُجَّةِ بنِ الحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلیه وَ عَلی آبَائِه فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی كُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ قَائِداً وَ عَوْناً وَ عَیْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

التماس دعا...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مطمئن باش که اگر نخوانی از دستش می دهی ...

نقل شده است : پیامبر اکرم در سفرش به معراج  در آسمان چهارم با صحنه ای مواجه شد که نظرش به آن جلب شد . دید که کاروان شتری در حال عبور هستند . به جبرئیل فرمود کمی صبر کن تا این کاروان شتر که از نورانیت بالایی برخودار هستند عبور کنند بعد ما به حرکتمان ادامه دهیم .

جبرائیل عرض کرد : یارسول الله از آن زمانی که من یادم می آید این کاروان شتر در حال عبور هستند و تمتم نمی شوند .

پیامبر فرمودند : جبرائیل سن تو چقدر است ؟ ایشان عرض کردند : سن دقیق را ما نمی دانیم ولی یک ستاره ای هست که هر سی هزار سال یک بار طلوع میکند و من تا به حال سی هزار بار آن را دیدم .

پیامبر فرمودند : تا حالا از خداوند متعال سوال کردی که بار این شتران چیست ؟ عرض کرد: بلی

فرمودند :حالا چیست ؟ عرض کرد بار این شتران نورانی فضیلت امیر المومنین (علیه السلام) است .

(اگر باز هم از این روایات زیبا خواستید در نظرات بخواهید ...منتظرم ...)

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 مرداد 1391



نصوح مردى بدون ریش بود و صورتش همانند زنان بود.
او در یکى از حمام هاى زنانه زمان خودکارگرى مى کرد و کیسه کشى و شستشوى زنان را بر عهده داشت و به اندازه اى چابک و تردست بود که همه زن ها مایل بودند کار کیسه کشى آنان را، او عهده دار شود. کم کم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل کرد که وى را از نزدیک ببیند.


فرستاد حاضرش کردند، همین که دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد قصر نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت کنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیرى نمایند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام بردو تنظیف خودش را به او واگذار کرد.

وقتى کار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهایى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتکاران مخصوصش فرمان داد همه کارگران را بگردند، تا بلکه آن گوهر پیدا شود.

طبق این دستور، ماموران کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید بدنی قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید، با این که آن بیچاره هیچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از این جهت که مى دانست تفتیش آنان سرانجامکارش را به رسوایى مى کشاند، حاضر نمى شد او را بگردند.

لذا به هر طرفى که مامورین مى رفتند تا دستگیرش کنند او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او آن طور نشان مى داد که گوهر را او ربوده است . و از این نظر مامورین براى دستگیرى او اهمیّت بیشترى قائل بودند. نصوح خودش را به داخل خزانه رسانید و همین که دید ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهمید که دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه کرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست که از این غم و رسوایى نجاتش ‍ دهد.

به مجرّد این که نصوح حال توبه پیدا کرد، ناگهان از بیرون حمّام آوازى بلند شد که دست از آن بیچاره بردارید که دانه گوهر پیدا شد. پس، از او دست کشیدند و نصوح خسته و نالان شکر الهى را بجاى آورده، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت، هر اندازه مالى را که از راه گناه کسب کرده بود، بین فقرا تقسیم کرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند که آنها را بشوید)، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج شد و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود سکونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتّفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى گوید: اى نصوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت و پوستت از مال حرام روییده است، تو باید کارى کنى که گوشت هاى بدنت بریزد. نصوح وقتى از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت که سنگ هاى گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از گوشت هاى حرام بکاهد و خلاص نماید. نصوح این برنامه را مرتّب عمل مى کرد، تا در یکى از روزها که مشغول کار بود چشمش به گوسفندى افتاد که در آن کوه مشغول چرا بود، به فکر فرو رفت که این گوسفند از کجا آمده و مال کیست؟

تا آن که عاقبت با خود اندیشید که این گوسفند قطعا از چوپانى فرار کرده است و به اینجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایى پنهانش کرد، و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت مى کرد تا آنکه گوسفند به فرمان الهى به تکلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شکر کن که مرا براى تو آفریده است. از آن وقت به بعد نصوح از شیر گوسفند مى خورد و عبادت مى کرد.

تا این که روزى عبور کاروانى - که راه گم کرده بود و کاروانیانش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت: ظرف هایتان را بیاورید تا به جاى آب شیرتان دهم. آنان ظرف هاى خود را مى آوردند و نصوح از شیر پر مى کرد و به قدرت الهى هیچ از شیر آن کم نمى شد، و بدین وسیله نصوح کاروانیان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر یک از مسافرین در موقع حرکت، در برابر خدمتى که به آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى که نصوح به آنها نشان داده بود نزدیکترین راه به شهر بود، آنان براى همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.

به تدریج سایر کاروان ها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترک راه قدیمى نموده، همین راه را اختیار نمودند، قهرا این رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایى ساخت، و چاهى احداث کرد و آبى جارى نمود و کشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سکونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حکومت مى کرد و جمعیتى که در آن محل سکونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.

رفته رفته آوازه حسن تدبیرنصوح ،به گوش پادشاه وقت که پدر آن دختر بود رسید، پادشاه از شنیدن این خبر، شوق دیدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نکرد و گفت: مرا با دنیا و اهل آن چکار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست.
چون که ماموران این سخن را براى پادشاه نقل کردند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن حاضر نیست پس ‍ خوب است که ما نزد او برویم، تا هم او و هم قلعه نوبنیادش را از نزدیک ببینیم.

از این رو با نزدیکان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حرکت کردند. آنگاه که به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد که جان پادشاه را بگیرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.
پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست که وى براى ملاقات او از شهر خارج شده، در تشییع جنازه اش شرکت کرد و آنجا ماند تا به خاکش سپردند، و از این نظر که پادشاه پسرى نداشت ارکان دولت، مصلحت را در آن دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

پس چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملکتش گسترانید و بعدا با همان دختر پادشاه که ذکرش در پیش رفت، ازدواج کرد.
چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، به کار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم کردم و اکنون آن را نزد تو یافته ام، آن را به من رد کن.

نصوح گفت: بله چنین است، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسلیم کنند. آن شخص گفت: چون از گوسفند من نگهدارى کرده اى هر آنچه از شیرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى که به تو رسیده، نیمى از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى.
نصوح امر کرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول که در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند منشیان را دستور داد تا کشور را نیز بین آن دو تقسیم کنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى کرد. در آن موقع چوپان گفت: اى نصوح ! فقط یک چیز دیگر باقى مانده که هنوز قسمت نشده است. نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت: همین دخترى که به عقد خود درآورده اى؛ چرا که او نیز از منفعت این میش بوده است.

نصوح گفت: چون قسمت کردن او مساوى با خاتمه دادن حیات وى است، بیا و از این امر در گذر. شبان قبول نکرد. نصوح گفت: نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از این امر درگذرى، این مرتبه هم قبول نکرد. نصوح اظهار داشت: تمامى دارائى خود را مىدهم تا از این امر صرف نظر کنى، باز نپذیرفت. نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت: دختر را به دو نیم کن. جلاد شمشیر را کشید تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزید و جزع کرد و از هوش‍ رفت.

در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح کرد و گفت: بدان که نه من شبان هستم و نه آن گوسفند ، گوسفند است ، بلکه ما هر دو ملک هستیم که براى امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند.
نصوح شکر الهى را بجا آورد. بعضى گفته اند آیه شریفه توبوا الى الله توبة نصوحا (تحریم – 8) اشاره به توبه همین شخص ‍ دارد.

در خاتمه این بحث نیز به روایتى از امام جعفر صادق علیه السلام اشاره مى شود كه به اهمیت و اثرات توبه نصوح تأكید دارد . معاویة بن وهب گوید ، شنیدم حضرت صادق (ع) مى فرمود:

چون بنده ، توبه نصوح كند، خداوند او را دوست دارد و در دنیا و آخرت بر او پرده پوشى كند.

من عرض كردم : چگونه بر او پرده پوشى كند؟

حضرت علیه السلام فرمود : هر چه از گناهان كه دو فرشته موكل بر او نوشته اند، از یادشان ببرد و به جوارح و اعضاى بدن او وحى فرماید كه گناهان او را پنهان كنید و به قطعه هاى زمین كه در آنجاها گناه كرده وحى فرماید كه پنهان دارید، آنچه گناهان كه بر روى تو كرده است . پس دیدار كند خدا را هنگام ملاقات او و چیزى كه به ضرر او بر گناهانش گواهى دهد، نیست.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نقل می کنند: روزی شخصی نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می آید  و در میان جمع به پیامبر خبر زنای دو شخص را اکنون در خانه می دهد .

پیامبر که دوست نداشت آبروی مسلمانی برود و از آنطرف اگر بی اعتنایی می کرد انگار که این کار را تایید کرده تصمیم گرفت شخصی را به عنوان شاهد به خانه آن شخص بفرستد .

ابتدائا ابوبکر و عمر آمادگی خود را نشان دادند ولی پیامبر با آنها مخالفت کرد و خود به علی علیه السلام دستور داد با چند نفر دیگر به عنوان شاهد به خانه مربوطه بروند و قضیه را بررسی کنند .

علی علیه السلام اطاعت امر کرد  و به سوی خانه حرکت نمود .

قدیم رسم نبود به خانه رسیدند در بزنند بلکه به اصطلاح یا اللهی می گفتند و وارد خانه میشدند.

حضرت هم همین کار را کرد و آن دو شخص نیز از ترس فرار کردند .علی علیه السلام نیز چشمانش را بست و وارد خانه شد و مسلما آن دو نیز فرار کرده بودند و حضرت چیزی ندید  . نزد پیامبر آمد و گفت ما که کسی را ندیدیم و اینجا بود که آبروی دو مسلمان را علی علیه السلام حفظ کرد ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391
« اُناجیک یا موجود فی کل مکان  لعلک تسمع دعایی »

صدای و اسمع دعایی هایمان دارد تمام می شود .ولی بوی خوبی می آید . بوی طراوت و نشاط .
دیگر مناجات های شبانه ی شعبانمان خاموش می شود ولی سحر های خاطره انگیز جدیدی رو در رو است .
سحر های خوش بو و خوش مزه ...
اما یک پیشنهاد برای زیباتر شدن این سحر ها !!!
بیایید سحر ها را منحصر در خوردن سحری نکنیم .
اندکی به اعمال روزمان فکر کنیم . و بعد حتما نماز شبمان را بخوانیم . اگر علمای ما به جایی رسیدند از همین سحر ها و نماز شب هاست . « بانماز شب به آرامشی میرسی که در هیچ جای دیگر نمی رسی »
در ضمن در خواندن نماز شب به خودمان سختی ندهیم .

نکته ی آخر :
یادمان باشد مسجد ها را به خاطر فیلم هایی که بازیگرانشان فراری از روزه گرفتن هستند خالی نگذاریم. چرا که مساجد سنگر های اسلام هستند .
« بیایید در ماه رمضان رزمنده ی این سنگر ها باشیم »






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391

کاش در طول روز و شب، جای آن که تمام وقتمان را صرف خود کنیم، صرف خدای متعال می کردیم....تا برای خود هم کاری کرده باشیم....
ما به این یاد ها نیازمندیم...
 یاد کنیم او را تا او ما را یاد کند....


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 تیر 1391
« ... قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون »  « اعراف / 164 »
گاهی بیان وظایف و حقایق الهی در غالب امر به معروف و نهی از منکر بدون احتمال تاثیر نیز واجب است .

واضح تر بگویم اگر امر به معروف نباشد گناه نزذ مردم عادی می شود .
پس مسلما ما بچه شیعیان نبز در بی حجابی در کشور مقصریم ( حداقل اینکه من خودم را مقصر می دانم ).
چرا که به راحتی از کنار دوست و آشنا رد میشویم و با چنین مسائلی روبه رو می شویم ولی حتی فکر این را هم نمی کنیم که به آنها تذکری بدهیم تازه با خنده و شوخی آنها را تهدید می کنیم .
حکومت امام زمان اینگونه جوان نمی خواهد بلکه جوانی را می خواهد که شجاعانه در برابر منکر بایستد و مقابله کند. کمی بصیرتمان را بالا ببریم ...


نوع مطلب : نکات اخلاقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی